previous pauseresume next

خاطره ای از دکتر فریبرز مکاریان

 

وقتي مي خواستم برم داخلي خيلي از دوستان گفتند برو پوست يا چشم. ولي من عاشق داخلي و كشيك هاش بودم. داخلي هم كه تمام شد رفتم بهزيستي 
براي فوق همه گفتند گوارش برو ولي عاشق خون و انگولوژي بودم. هنوز هم اگر زمان تكرار بشه همين مسير را ميرم
وقتي به عقب نگاه مي كنم لحظه هاي سخت را نگاه نمي كنم. باور كنيد خيلي مواقع لحظه هاي سخت قديم خاطره هاي شيرين امروزم است. چندين همراه بيمار از من ناراضي و شاكي بوده اند بسياري از آن ها بعد از سرد شدن غم غصه عزيزشان براي تشكر به مطب آمده اند
ماه گذشته يكي از شيرين ترين ساعات عمر من رقم خورد:
دو سال قبل يك خانم باردار ٥ ماه با ساركومي در گردن به مطب مراجعه كرد به ايشان توصيه سقط جنين و شيمي درماني و اشعه درماني كردم. بيمار با همسرش بود. دو بار ديگر هم مراجعه كرد ولي درماني انجان نداد. سه ماه بعد همسرش سراسيمه به داخل مطب آمد و گفت خانمش در ٥٠ متري مطب از حال رفته با منشي وپرستار به كمكش رفتم متاسفانه تنفس آپنوستيك داشت. مشغول احيا شدم وسايلي از مطب پرستار آورد و آورژانس شهر هم رسيد. لوله تراشه به سختي رد شد. با بيمار خودم به عيسي ابن مريم رفتم و احيا را در آمبولانس ادامه دادم. در بيمارستان متاسفانه مادر ميدرياز فيكس شد و قلب ايست كرد تكنسين بيهوشي و پزشك اورژانس ختم احيا را اعلام كردند. من با گوشي صدا قلب جنين را شنيدم. ماما بيمارستان آنجا بود و با سونوداپلر قلب را تاييد كرد. هنوز ماساژ بيمار و تنفس را قطع نكرده بودم. همسر بيمار را در جريان مرگ مادر قرار داديم و با اجازه وي با كمك ماما و تكنسين اطاق عمل نوزاد با سزارين خارج شد. نوزاد به بخش نوزادان منتقل شدو ........
در آن شب شام نخورده خوابيدم و بخدا تا صبح كابوس ديدم. فكر مي كردم كجاي كارم اشتباه بوده. چرا به مادر اصرار بيشتر نكردم يادم آمد مادر بعد از چندين سال ناباروري باردار شده و اجازه سقط نمي داد. گفتم شايد احيا جايي اشتباه كردم نميدانم. كفتم شايد نبايد بچه را خارج مي كردم. به خودم گفتم من وظيفه ام را انجام داده ام. مي ترسيدم نكنه بچه cp بشه واي خدا ......... كاشكي شغل ديگري داشتم. نه اين شغل نيست لطف خداست صبر كن ......

ماه گذشته پسر بچه اي شيرين با پدرش با يك دسته گل در سالروز فوت مادر و تولد نوزاد براي اولين بار به مطب من امد 
خدايا مزدم را گرفتم. در دقيقه اول غمي در چهره پدر بود ولي با شيطنت پسر بچه فضا عوض شد از ته دليل شاد بودم مثل اين بود كه به فرزند خودم نگاه مي كنم. مطمئنم مادر هم از شادي فرزندش شاد است....

من باز هم پزشكم. پزشك بيماران نا اميد. ولي اميد من به خداست
خدا يا شكر تو را سزاوار است و بس